وقتی به حال این روزهای من دچار شوی

- وقتی به حال این روزهای من دچار شوی
تمام شعرهایی که از بر بودی یادت می رود

وقتی به حال این روزهای من دچار شوی
مخصوصا اگر مثل من بار اولت باشد
همه ی روز از خودت می پرسی "حالا چیکار باید کنم؟" ، "حالا چی میشه؟" ، "بالاخره می ریم یا ...؟" و هزار سوال و ابهام دیگر که از در و دیوار مغزت بالا و پائین می روند ...

وقتی به حال این روزهای من دچار شوی یکدفعه یاد مجالس روضه ای می افتی که در سالهای خیلی دور رفته ای و در یک لحظه همه آن تصاویر از جلو چشمت رد می شود
و با لبخند در حالی که اشک هات در چشم هات جمع شده اند ، از ته دلت می گویی :
"این یعنی اینکه ارباب اون روزا رو یادش نرفته . یعنی به ما نظر نکرده . یعنی توسل به علمدار جواب داده . یعنی رقیه کوچولو با اون چادر کوچولوی قشنگش سفارش مارو به بابا جونش کرده..."

وقتی به حال این روزهای من دچار شوی خیلی چیزهای را می فهمی .
میفهمی که :
هر چقدر هم رو سیاه باشی
حتی اگر روی دوباره پا گذاشتن به مجلس ارباب را نداری
باید دوباره بیایی
باید بیایی چون ارباب مهربان است
چون دم در مجلس روضه وقتی که سر به زیر و شرمنده میخواهی داخل شوی
ارباب خودش دست زیر چانه ات می برد
و با لبخند ملیحش می گوید: "ارفع راسک یا حُر..."

وقتی به حال این روزهای من دچار شوی
هرلحظه ترسی سراسر وجودت را فرا می گیرد که "نکنه یدفعه نشه . نکنه اتفاقی بیافته و از قافله جا بمونم" و تازه می فهمی که وقتی شاعر می گوید "بر دلم ترسم بماند آرزوی ..." یعنی چه

وقتی به حال این روزهای من دچار شوی یادت رفقایت می افتی
رفقایی که سالهای سال هر هفته با هم روضه رفتید و گریه کردید و سینه زدید
و دعا می کنی که همه همسفرت باشند
و اصلا یک حسی ته دلت می گوید: "نامردی نیست؟ این همه سال با هم گریه کردیم حالا من برم رفقیام بمونن؟"
بعد به ارباب می گویی: "آقاجونم ، برا تو که کاری نداره . کار رفیقامم ردیف کن بیان..."

و خیلی چیزهای دیگه هست که تا به حال این روزهای من دچار نشوی نمی فهمی

×××

برایت یک آرزو می کنم و از تو یک درخواست دارم :
آرزو : انشالله به حال این روزهای من دچار شوی
درخواست : حلال کنید مارو . اگر ارباب طلبید و تا اون روز که کربلای ارباب رو ببینیم زنده موندیم ، اونجا دعاتون می کنیم . شما هم دعا کنید که اگر رسیدیم اونجا دیگه برنگردیم...
یاعلی

لحظه دیدار نزدیک است!

آهای استکان های چای شیرین که انتظار مرا می کشید...

           مرا صدا بزنید، مرا به سوی خویش بخوانید

آی پاهای دردمند و خسته که شبهای نای تکان خوردن نداشتید...

آی اشک های بی قرار که هر لحظه به هر بهانه از چشمانم جاری می شدید...

                                                                                  دوباره مرا همرامی کنید

آی موکب های عزای جاده نجف کربلا...

                     بار دیگر این مسافر خسته را مهمان خویش کنید

آی خیابان های منتهی به حرم ساقی...

                                باز به جام های اشک این چشمان تشنه را مست کنید

آه ای ضریح نقره فام...

      این دل بی تاب را لایق کن تا بار دگر تو را در آغوش خود بفشارد

آه ای باب القبله، آه ای خیمه گاه، آه ای علقمه...

آه ...

      آه ...

                آه ...

بار دگر مرا به خیل عزاداران حرم یار بپذیرید.

یک بار دیگر چند روزی به من مهلت دهید

           تا ذکر قلبم "سلامٌ علی قلبِ الزّینبِ الصبـــور" باشد.

***

این شب ها دوست دارم بخوابم و خواب شبهایی را ببینم

که هنگام خوابیدن در عین خستگی لبخند رضایت به لب داشتم و با خود نجوا می کردم

                                                  "یکی دو روز بیشتر نمانده تا حرم ارباب را ببینم".

اربعین نزدیک است

نکند از میعادگاه عاشقان جا بمانم!

نکند روز موعود در وعده گاه نباشم!

آه ای خاک های راه کربلا، ای پاهای خسته و تاول زده زائران،

                 ای پرچم های یالثارات الحسین(ع)، ای دسته های سینه زنی،

                                                ای میزبان های با صفا و مخلص راهیان کربلا...

امسال هم مرا به ضیافت خود دعوت کنید.